یکشنبه 15 مهر1386
انسان مدرن عظیم الجثه
همه جا درحال ساخته،از جنوب شهر با اون کوچه های تنگ و باریکش گرفته تا خیابون های عریض شمال شهر...
دیگه همسایگی هم معنا نداره..کسی چه می دونه کی تو خونه ی روبرو واسه یه لقمه نون زن وبچه اش از دیوار مردم میره بالا یا تو خونه بغلی مادری داغدار پسربچه معتادشه...
عصر،عصر ارتباطاته.اگه می خوای از چرخه عقب نیفتی و گرفتار قانون گریزازمرکز نشی،باید حواست خودت باشه که کلاهتو باد نبره...
امروز سر کلاس گرافیک،استاد رونقی حرف جالبی زد،البته تازه نیست ولی خوبه هرازگاهی آدم رو بعضی چیزهای تکراری هم تأمل کنه(لااقل به من که سوژه داد!)
ایشون درمورد عصرارتباطات و انفجاراطلاعات وجایگاه هنر تو عصر معاصر صحبت کردندوگفتند تواین دوره هنرمند واقعی کم پیدا میشه،همه چی رایانه ای شده و رقومی.کسی سراغ هنر واقعی نمیره.علاقمندانش هم تو هر شاخه ای بیشتر آماتورهایی هستند که صرفا هنر رو یه دلمشغولی می دونند.چون این زندگی کاملا جدی و فریزشده جایی برای خلق یه پدیده نو نداره.همه چی انقدر با سرعت درحال تکثیره که انقدر وقت پیدا می کنی که همرنگ جماعت بشی.
بی اختیار یاد این افتادم که ۲ساله می خوام برم کلاس نقاشی مو ادامه بدم اما نتونستم.
و یه داستان که خیلی دوست دارم بنویسمش اما نه وقت دارم نه حوصله.
چشممون می بینه
دلمون می خواد
ذهنمون ترسیم می کنه
اما دستمون....انگار زورش میاد قلم رو نگه داره و به فرمان ما کاغذ رو سیاه کنه.....
انسان پیچیده ی مدرن امروزی با این همه دبدبه و کبکبه اش و با اون همه پیشرفت ها و دسترسیش به فن آوری و بمب اتم و آسمون خراش و....
اونقدر بزرگه که قلم تو دستای عظیمش جا نمی گیره...اصلا اون وچه به قلم؟؟؟
پ.ن:عصر فن آوری و اطلاعاته یا انسان های نخستین؟؟؟
دوشنبه 22 مرداد1386
روزخبرنگار
روز خبرنگار بر همه خبرنگاران، روزنامه نگاران و نويسندگان گرامي باد.
در دنياي کنوني با وجود تکنولوژي هاي ارتباطي پيشرفته و متعدد در امر دستيابي سريع به اطلاعات و منابع مختلف و با وجود درگيرى و خشونت که بطور آشكارا در بيشتر نقاط اين کره خاکي فراگير شده، كسب اطلاعات موثق و قابل اطمينان در مورد وضعيت سياسى، اجتماعى و امنيتى بشر و ميزان آوارگى آنها بسيار دشوار و در عين حال بسيار ضرورى و حياتى است. خبرنگاران از مهره هاي اساسي اين مهم بشمار مي روند. يک خبرنگار بايد به واقعيت يك رويداد دست يابد وهمواره گام به گام حوادث در حوزه كاري خود حركت كند تا تحليل هاي خود را به صورت كامل و رسا ارائه دهد. يک خبرنگار موفق هميشه در انعكاس رخدادها بي طرفانه عمل مي كند؛ چون ذات خبرنگاري مبتني بر بي طرفي است و اينجاست كه خبرنگار با رعايت اين نكته مهم خود را به قوانين ملزم دانسته و در اين مسير به اهداف خود نائل مي شود. علاوه بر اين يک خبرنگار بايد همواره دركسب اعتماد و اعتمادسازي بين خبرنگار، منابع خبري و مردم خود تلاش کند. در جهان حاضر که جوامع در حال تحول و نوزايي است قدرت درک، تجزيه تحليل و پيش بيني حوادث ازديگر مسائل اساسي اين حرفه بشمار مي رود.
حرفه ي خبرنگاري بي هيچ قيد و شرطي جزو مشاغل سخت و پرمخاطره است. تنها در سال 2004 بيش از ۷۶۶ خبرنگار در اقصي نقاط جهان بازداشت شده اند و دست كم ۱۴۶۰ تن از آنان مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند.
تجاوز به حقوق مسلم يک خبرنگاراغلب از سوي دولت هايي صورت مي گيرد که خود را حاميان دلسوز اين افراد و حرفه خبرنگاري مي دانند. اين در حالي است که رسانه هاي غوغا سالار اين دولت ها و خبرنگاران وابسته آنان در خدمت اهداف پوچ خود بوده و سعي در جنجال آفريني بر ضد مخالفان خود را دارند. اطلاع رساني خبرنگاران اين بنگاههاي سخن پراکني بحدي قوي است که اطلاعات مورد نظر خود را براي مخاطبان خود عينا ديکته نموده و فرصت تفکر را از مخاطب مي گيرد.
اين امر بنوبه خود مسئوليت خبرنگاران آزاده ما را در امر اطلاع رساني بيش از بيش محسوس مي کند. در ايران اسلامي چه در دوره هشت سال دفاع مقدس و چه پس از آن به دفعات شاهد از جان گذشتگي خبرنگاران رشيد ميهن عزيزمان در امر تهيه واقعيات و دفاع از آزادگي و اسلام بوديم. دفاع مقدس ملت ايران در مقابل تجاوز بيگانه فصلي تأثيرگذار در تاريخ اين مرز و بوم است که بخشي از آن ما حصل تلاش خبرنگاران، نويسندگان و روزنامه نگاراني بود كه با هدف اطلاع رساني و نيز انتقال فرهنگ اسلامي-انقلابي جبهه به اين معركه وارد شده بودند. بسياري از اين عزيزان پس از جنگ نيز همچنان به آرمان هاي خود وفادار مانده و به تلاش خستگي ناپذير خود ادامه دادند.
محمود صارمي از جمله خبرنگاران پر تلاش و آزاده اي بود که از حضور در خطرناکترين ميدان ها ترس به دل راه نداد و به رسالت خويش تا انتها وفادار ماند. صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي درسال 1377 بهمراه هشت نفر از اعضاي کنسولگري ايران در مزارشريف افغانستان توسط نيروهاي افراطي طالبان به شهادت رسيد. شوراي فرهنگ عمومي ، 17 مردادماه 1377، سالروز شهادت "محمود صارمي " را به عنوان روز خبرنگار نامگذاري كرد. هفدهم مردادماه اين روز ارزشمند اجتماعي بر همه خبرنگاران، روزنامه نگاران و نويسندگان گرامي باد.
منبع: سایت خبرگزاری جمهوری اسلامی
پ.ن: روز خبرنگار(با ۵روز تاخیر) گرامی باد.
پ.ن: باشکوه مثل تولد.........
یکشنبه 24 تیر1386
...
آخرم که چی؟
با استادای جورواجور سروکله بزن...استادهای مهربون که هیچی...خیلی کمند و می تونند تنها دلخوشیت باشند ولی اون هایی که اشکتو درمیارند تهدید به حذفت می کنند یا آخر ترم با یه نمره ی درخشان حالتو می گیرند و شعارشون اینه که:۲۰ مال دانشجو نیست!!!! یا اون ملایم هاشون که آروم آروم بیچاره ات می کنند!!
۳-۵۲ هزار تومن پول واحد عملی میدی که کاردستی درست کنی! تحقیق بیاری،کنفرانس بدی،سی دی هم بدی،حتما powerpoint باشه،فیش تهیه کنی،خلاصه هم بنویسی،کمتر از ۵۰ صفحه هم نباشه،کامل و جامع باشه ودرخور یه دانشجوی (شایدم استاد!!!) ارتباطات باشه!!! و خب استاد زحمت پیشنهاد کردن موضوع رو به خودش میده و لااکراه والجبار فی الموضوع ولی حتما باید یکی ازاون موضوع های پیشنهادی رو که قطعا چیزی فراتر از پیشنهاد هستند،انتخاب کنی! و بعدم باید کلی ذوق کنی که ببینی آخرترم استاد محترم جزوه ای رو برای امتحان ارائه میده که همون مطالب فشرده ی تحقیق تو و بقیه دوستاته...بعدم این تحقیق کامل و جامع ممکنه کتاب یا فصلنامه تحقیقی بشه و بانام استاد مزین!!!
خیلی هم جالبه استادی که مثلا سیاست یا اقتصاد درس میده،به عنوان کار تحقیقی، ترجمه پیشنهاد کنه(ازاون پیشنهادها!!) بعدم متن های تخصصی انگلیسی رو دسته کنه بیاره دانشگاه بین بچه ها تقسیم کنه...وچندماه بعد همون مقاله ها و متون ترجمه شده رو به اسم خودش چاپ کنه!!
و...................
بابا چرا شعار؟ پس ۲۰ مال کیه؟ دانشجو یعنی جویای علم،یعنی خودش بره دنبال علم یعنی چی؟این حرفا چیه؟
چرا یاد گرفتیم فقط شعار بدیم؟ چرا اول تکلیفمونو با خودمون روشن نمی کنیم؟ سر خودمون که نمی خوایم کلاه بذاریم؟ چرا قبول نمی کنیم خیلی وقتا دانشجو صلاحشو بهتر میدونه تا استادی که حتی اسم دانشجوش رو نمیدونه...
چرا یاد گرفتیم بشینیم پشت میز ریاست و دستور بسته بندی کنیم و مثل گوشت و تخم مرغ به خورد زیردست هامون بدیم؟
چرا اگه تو یه کاری تخصص نداریم اونو قبول می کنیم؟ چرا یه استاد باید با یه مدرک،۷-۸تا درس مختلف تدریس کنه و فقط تو تدریس یکی یا دوتاش موفق باشه؟
چرا پولی که می گیریم با خدمات و کالایی که ارائه میدیم برابر نیست؟ مگه ما قشر فرهنگی و مثلا روشنفکر جامعه نیستیم؟ مگه این ما نیستیم که باید برای همه ی مردم و جامعه و کشورمون برنامه ریزی کنیم؟ چرا هنوز بلد نیستیم خودمون رو سروسامون بدیم؟ چرا ازدرون داریم متلاشی می شیم؟
تا کی باید با یه سیستم آموزشی کهنه و رنگ ورورفته و تکیه بر آموزش بی سوادی محض ادامه بدیم و بعد هم اگه وقت کردیم برای توسعه جهان سوم برنامه ریزی کنیم؟ اصلا هم فکر نکنیم کسانی که باید برنامه ریزهای آینده بشند،نه سواد دارند نه انگیزه...دست آخرم یا دچار پدیده فرار مغزها میشند یا موندن و بی خیالی....
تا کی شعار دادن و همدیگه رو گول زدن و یه مشت تئوری حفظ کردن؟
چشمها را باید شست؟
جور دیگر،...
باید دید؟
پ.ن: این لیسانس چقدر ارزش داره؟ لااقل الان تو این وضعیت با این همه.....چقدر ارزش داره؟!!شنبه 26 خرداد1386
نمای بسته
می ره جلوی آینه یاد ۱۰سال پیش می افته درست روزای اولی که با آوا تو یه آموزشگاه زبان آشنا شد و بعد چون خونه هاشون تو یه خیابون بود باهم بیشتر صمیمی شدن...آوا یکسال ازاون بزرگتر بود ولی با هم تو یه مدرسه بودن...آموزشگاه کتابخونه خرید مهمونی پارک کوه و...همه جا باهم بودن...قرار گذاشته بودن همه ی پارک ها و رستوران ها و کافی شاپ های تهران رو با هم فتح کنن.چه شب هایی که تا صبح باهم درددل می کردن آوا تو بچگی یه بار پدرومادرش ازهم جداشده بودن ودوباره رجوع کرده بودن ۳-۲سالی بچه ی طلاق بود و سختی کشید کتک توهین تحقیر..مادرش زن دوم بود واونم زجرکشیده و....باباش از زن اولش که ازدواج کرده ورفته بود،سه تا پسر داشت که یکیش شهید شده بود و دوتای دیگه ازدواج کرده بودن اما اذیت هاشون برای آوا و خواهر کوچیکش هنوز ادامه داشت...یه بابای پیرمثلا فرهنگی و روشنفکر!!!تعصبی عبوس خودخواه که بچه های خودشو به فرزندی قبول نداشت و زنی رو که دستکم ۲۰سال ازخودش کوچیکتر بود مرتب کتک می زد و تحقیر می کرد.
آوا همیشه اینارو با بغض تعریف می کرد .آوا یاد گرفته بود برای خواهرش که ۹سال ازخودش کوچیکتر بود مادر باشه.یاد گرفته بود کتک بخوره اما گریه نکنه.یاد گرفته بود محکم باشه مثل یه کوه.به قول خودش برای همه تکیه گاه باشه اون یاد گرفته بود درس بخونه بلکه آروم شه کنکورم با رتبه ی ۴۵ قبول شد اما...

می خواست فرار کنه ازاین زندگی ازاین همه غصه عقده درد....می خواست همه ی پل ها رو بشکنه می خواست فراموش کنه خواهر کوچیکش بدون اون حتی درس نمی خونه غذا نمی خوره لبخند نمی زنه...می خواست فراموش کنه همه ی امید و آرزوی مادرشه...
چقدر بهش دلداری داد که خودکشی یا فرار نکنه بمونه و منتظر خوشبختی باشه بمونه برای خوشبختی ای که تو یکی از روزای خوب خدا سروکله اش پیدا می شه بایه مدرک کارشناسی وکارشناسی ارشد از دانشگاه سراسری بایه شغل خوب با یه تکیه گاه که هیچ وقت تنهاش نذاره...
اما انگار خوشبختی با یه قلب درد،سردرد،بی حس شدن دست و پا، دکتر مغزواعصاب،آزمایش ،ام آر آی و ضایعات مغزی و یه بیماری سه حرفی خارجی سروکله اش پیدا شد...یه بیماری که توان زندگی رو ازآدم می گیره و همه ی امید و آرزوی یه دختر ۲۱ساله رو به باد فنا می ده...
صدای زنگ رو که می شنوه با عجله اشکاشو پاک می کنه...دستی به موهاش می کشه و اف اف رو برمی داره:
ــ آوا بیا بالا عزیزم
***
دو ساعتی ازرفتن آوا می گذشت اما اون هنوز روی مبل ولو بود اشکاش رو مرتب پاک می کرد اما بازم جاری می شدبه حرفای آوا فکر می کرد:
ــ می خوام به سپهر بگم بی خیال شه اون نباید پابند من شه ازاول هم مامانش مخالف این ازدواج بود ازمن هم خوشش نمی اومد خب حتما حکمتش این بوده که تا حالا نشده دیگه...باید منطقی باشم اون حق داره با یه دختر سالم زندگی کنه بایه دختر که بتونه قدم هاشو محکم برداره دست وپاش مدام بی حس نباشه تو گرما نفسش بند نیاد یهو کرخت نشه بیفته زمین بتونه تموم شهر واسه خرید زیرورو کنه نه اینکه چهار قدم راه بیاد حالش بد شه اون حق داره من باید منتظر باشم ببینم کی از دست و پا می افتم و فلج می شم....خیلی سخته ولی خب چاره چیه دلم برای خودم نمی سوزه واسه اون می سوزه کاش...
ــ رفتم ۸تا ازواحدهامو حذف کردم نمی تونم درس بخونم حالم بد میشه سروصدای زیاد،فکروخیال،درس...همه چی داغونم می کنه...به استاد انقلابم گفتم که مشکلم اینه،آخه ۴جلسه غیبت داشتم حالم بدبود نتونستم برم،گفت حذفت می کنم مشکل خودته گفتم استاد مریض بودم حتی بااینکه سختم بود بیماریم رو گفتم اما گفت تو که ازمنم سالم تری حالا اگه می خوای حذفت نکنم یه ۴-۳تا تحقیق توپ بیار گفتم استاد من اگه می تونستم درس خودمو می خوندم من ۸واحد حذف کردم تازه تواین وقت کم چطوری؟بازم حرف خودشو زد.تازه چون (...)بود فکرکردم می تونم بهش اعتماد کنم و راستشو بگم واسه همین همه چی رو گفتم ولی انگار بدتر شد...فکرکنم به جای گواهی دکتر باید با گواهی فوت می رفتم پیشش!همه چی گره خورده توهم...من مریضم مریــــــــــــــــــــــض!!!یه . . . ی!!!!!
***
درست چندوقت پیش بود که تو روزنامه ی شرق راجع به آوا دختر کوچولوی ۵ساله ای خونده بود که از۳سالگی یه مریضی ناشناخته داشت ومدام می رفت تو کمای طولانی و با مرگ دست وپنجه نرم می کرد اما مادرش علی رغم جواب رد دکترها به سلامتش امید داشت...و حالا آوای خودش....تو اوج جوونی و شادابی...۲۱ سالگی بهترین سنی که یه دختر می تونه داشته باشه....و در شرف آغاز یه مرحله ی جدید از زندگی...
سراغ کامپیوتر می ره و فایل عکسای آوا رو باز می کنه تو یه نمای بسته عکسی داره از چشماش که تو عمقش قصه ای داره از سالهای دور....
۲۱سال پیش تو پایتخت دختری متولد می شه که ازلحظه ی ورودش به این دنیا زندگیش پیوند می خوره با آزار اذیت فشار تعصب کتک تحقیر...و هردم آبستن حوادثی تلخ و شیرین....
پ.ن: دارم تلخ می نویسم می دونم اما چه کنم از کوزه همان تراود که درون اوست...حالا بعدازامتحانا شاید.....بستگی به نتیجه شون داره!
پ.ن: خدایا هرآنچه خواستیم نه آن شد هرچه تو خواستی همان شد حکمتش چیه نمی دونم فقط به رحمتت ایمان دارم...
دوشنبه 7 خرداد1386
نفس بکش!
ساعت ۰۰:۰۰ است...تاریخ ۰۰/۰۰/۰۰۰۰...اینجا زمان ندارد...هروقت تو بخواهی...دیروز...امروز...
اینجا روزنامه ها سفیدند...رادیو آنتن ندارد...تلویزیون برفک است...کامپیوتر هنگ کرده و فقط برروی screen saver است.
اینجا صدا انعکاس ندارد...اگر خواستی داد بزن...
اینجا مرگ مجسم است...اما تو زنده ای...بایست...گوش کن...ببین...
شوش...صدای ضبط شده ی مترو گوشمو قلقلک میده...شوش
!!جلوی بلیط فروشی دوستمو پیدا می کنم و باهم خارج می شیم.جلوی مترو سوار تاکسی می شیم.انگار وارد یه شهر دیگه شدم مرتب با چشمام این ور و اون ور نگاه می کنم.کمی بعد پیاده می شیم.ساختمون تک طبقه ی آجری رو نشون میده و میگه: همینه
!یک ساختمون کهنه و کوچیک...حرفی برای گفتن ندارم.جلوی در یه دختربچه ی ۷-۸ ساله رو می بینم که داره با مامانش حرف می زنه.یه دست لباس مدرسه ی کهنه ی مثلا صورتی رنگ با یه شال مشکی که حدس زدم مال مامانش باشه،یه جفت دمپایی یا شایدم کفش کهنه...
ــ حالا مگه نمی شه؟
ــ نه
!نمی تونم از لهجه شون بفهمم اهل کجان...سریع وارد ساختمون می شیم.یه راهروی باریک که وقتی وارد می شی سمت راست دفتر و بعد آبدارخونه است و سمت چپ مثلا کلاسا
(!)با دوستم وارد دفتر می شیم.فقط آقای حکم آبادی (مسئول امور داوطلبان) اونجاست.بلافاصله بعداز ورود ما دختربچه ی ۱۲ ساله ای وارد می شه و پشت سراون ۲-۳تای دیگه که کوچیکترن
.ــ سلام خانوم
.دوستم سریع دستش رو جلو میاره و باهاش دست میده
.ــ سلام عزیزم.خوبی؟
دخترک با پوزخند نگاهی به ما می کنه و درحال خارج شدن میگه
:ــ هه! خوبی؟ خوبم دیگه،خوبی خوبی، تو خوبی؟؟؟
!!!!دمپایی های پاره،شلوار کثیف و روسری پاره و یه بلوز مردونه ی مشکی که براش حکم مانتو رو داره و اونم پاره! صورتی سیاه و دوده گرفته که از زیر یه خروار دوده،میشه کبودی هاشو به وضوح دید
.سرمو پایین میندازم.یه نگاه به کفش های خودم میندازم......به دستام نگاه می کنم
.......چقدر ازخودم بدم می یاد
!!!آقای حکم آبادی می خواد شروع به صحبت کنه که یکی دیگه ازاون کوچولوها وارد می شه...این یکی باید پیش دبستان باشه
...ــ سلام خانوم
.بازم دوستم باهاش دست می ده و احوالپرسی می کنه
.ــ سلام عزیزم.فرشته ی گلم
.فرشتـــــــــــــــــــه!فرشته ی کوچولو...با خودم تکرار می کنم فرشته فرشته
....دوستم که معلم یکی ازاون کلاساست با عجله از من جدا می شه و می ره که به کلاسش برسه.بعداز صحبت های توجیهی آقای حکم آبادی و پرکردن فرم داوطلب،ازدفتر بیرون می یام و گشتی تو راهرو می زنم.در یکی از کلاسای خالی رو باز می کنم.یه اتاق کوچولوی حدودا ۱۲ متری...با یه میز مستطیلی باریک که از جنس تخته وایت بورده و دو طرف اتاق مثل تخت های سفره خونه ها چیده شده ...اینا
صندلین!!!!!...و یه تخته وایت بورد کوچولو که به دیوار آویزونه و یه پنکه گوشه ی اتاق
...کلاس!....یاد کلاس های خودمون می افتم...راهنمایی دبیرستان...تخته های گچی یا وایت بورد بزرگ...کلاس های بزرگ مجهز به کولر یا سیستم خنک کننده....و سکوی معلم....ما اونجا درس خوندیم...الان هم داریم می خونیم....اما
...اما تو زنده ای...بایست...گوش کن...ببین
...اینجا خانه کودک شوش است...وابسته به انجمن حمایت از حقوق کودکان کاروخیابان
...
اینجا همه چیز رنگ تیره به خود گرفته...اینجا ساکت است...راکد است...مثل رودی که جاری نیست
...کودکانی آسیب دیده...روح هایی سرکوب شده...ذهن هایی تخریب شده...و صورت های سیاه...و صورت های کبود
...لباس های کثیف...لباس های پاره
...تو در کجای دنیا ایستاده ای؟ناپدری شهوتران داری؟مادر معتاد؟برادر بزهکار؟خواهر خودفروش؟
تو در کجای دنیا ایستاده ای؟بالایی؟ازپایین خبر داری؟ازارتفاع نگاه کرده ای؟فرشته هایی که می توانند بالا باشند اما پایینند و محکوم به شکنجه،محکوم به آزارواذیت،محکوم به سوءاستفاده،محکوم به....مرگ تدریجی
!تو در هرکجای دنیا که ایستاده ای...کمی نزدیک بیا...نزدیک تر...دستانت را به من بده اکنون که فرشته ها به کنارمان آمده اند و با ما زندگی می کنند بیا دنیایی بسازیم شایسته ی فرشته ها
...پ.ن: می دونم تکراریه هممون بارها شنیدیم یا دیدیم قصه ی تلخ فقر فساد بی خانمانی حتی می بینیم تو چهارراه ها خیابون ها پارک ها همونایی که دست کوچولوی کثیفشونو جلومون دراز می کنند که:
ــ خانوم توروخدا یه فال بخر توروخدا جون عزیزت...
ــ آقا آدامس نمی خوای؟بخر دیگه بخر...جون این خانومت بخر...توروخدا یه دونه
و گاهی فقط دستای کوچولوی خالی ای که به سمتون دراز میشه...واسه اسکناسی سکه ای....
ــ چه اهمیت داره من و تو داریم راحت زندگی می کنیم همین کافیه...تازه این کوچولوها خیلی هم خطرناکند ندیدی چقدر پررو و سمجند؟معلوم نیست مال کجان ازکجا اومدن !!!
آره می دونم ازاین حرفا تحویلم نده شاید به قول تو تاریخ تکرار می شه شایدم همیشه باید تو یه جامعه فقیر باشه پولدار باشه کارگر باشه دکتر هم باشه حتی باید گدا و دزد و قاچاقچی هم باشه این رسم روزگاره شاید اصلا حق با تو باشه ولی فقط یه سؤال! منصفانه جواب بده....قبل ازاین که بیای تو این دنیای قشنگ خودت انتخاب کردی که تو کدوم خانواده باشی تو کدوم شهر؟ قصه ات رو خودت داری می نویسی؟نمی خوام بگم تو هم می تونستی یکی ازاونا باشی (!) آخه تو دیگه آدمی فرشته نمی تونی باشی!!!فقط می گم یه لحظه ی خیلی کوتاه خودتو بذار جای اونا،آره،همونایی که به قول خودت آویزونت می شن و...زیاد وقتتو نمی گیره فقط یه لحظه!!!
درضمن نفس بکش...هوای درونت آلوده است بذار بره بیرون...نفس بکش!
یکشنبه 23 اردیبهشت1386
مروری بر پیشینه روزنامه نگاری
هنگامي كه در سال 1450 ميلادي،يوهان گوتنبرگ در كارگاهكوچكي در شهر ماينتزآلمان موفق شد نخستين صفحه كاغذ را با استفاده از حروفمتحرك فلزي چاپ كند، نميتوانست تصور كند كه اين اختراع چه انقلابي در دنيا به پا خواهدكرد. احتياج مادر اختراع است. نياز جامعه اروپا در اواسط سده پانزدهم ميلادي بر تكثير سريع و ارزان چنين بود كه تا سال 1500 ميلادي، بيش از پانزده ميليون نسخه از 35000 عنوان كتاب به زير چاپ رفت.
با گسترش صنعت چاپ و پيدايش روزنامهها در كشورها، نظارت و كنترل بر مطبوعات نيزگسترش يافت. تاريخ مطبوعات اكثر كشورها تاريخ مبارزه روزنامه نگاران با محدوديتها ونظارتهايي است كه دولتها بر مطبوعات روا داشتهاند. اين پرسش كه آيا اصولا دولتها چنين حقي دارند، بارها از سوي انديشمندان در طول تاريخ ابراز گرديده است. بررسي مباني نظري در اين خصوص نشان ميدهد كه نظارت و كنترل، به طور كلي، به شيوههاي گوناگون برمطبوعات اعمال ميشود.
جايگاه، رسالت و مسئوليت اجتماعي رسانههاي ارتباط جمعي در جوامع مختلف، باساختارهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي متفاوت به گونههاي مختلف تبيين شده است.وظيفهاي كه براي رسانهها، چه از نظر مخاطبان، چه از ديدگاه دولتها و چه از نظرروزنامهنگاران، تصور ميشود، حاوي مشابهتها و تفاوتهاست. اكنون اين پرسش مطرح است كه وظيفه رسانهها به طور كلي و مطبوعات به طور خاص چه بايد باشد؟ چه شيوه ياشيوههاي روزنامهنگاري ميتواند رسالت و مسئوليت اجتماعي روزنامهنگاران را به نحومطلوب به انجام رساند؟ به عبارت ديگر، روزنامهنگار مطلوب بايد حاوي چه معيارها و ويژگيهايي باشد؟ روزنامهنگاري، حرفهاي است كه ميكوشد نگرشها، باورها،فعاليتها و روابط اجتماعي ميان افراد (اعم از افراد عادي و دولتمردان) را در يك بستر سياسي ـ اجتماعي ـ فرهنگي به تصوير كشد; حرفهاي كه سهل و در عين حال ممتنع است .رسانههاي ارتباط جمعي به اندازهاي در جوامع مهم هستند كه از آنان به عنوان “ركن چهارم”حكومت نام برده شده است. نگاه سه ركن ديگر هميشه به ركن چهارم است. نحوه فعاليت روزنامهنگاران در كشورهاي مختلف با ساختارهاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي متفاوت، يكسان نيست. در برخي از كشورها حكومت بر رسانهها حكمراني ميكند; در برخياز كشورهاي ديگر، كنترل و نظارت دولت بسيار محدود است. كشوري در دنيا وجود ندارد كه رسانهها را به حال خود گذاشته باشد.درنيم قرن اخير، پنج نظريه درباره كاركردهاي مطبوعات و روابط آن با حكومت و مردم تبيين شده است:
۱-نظريه اقتدارگرا
۲-نظریه شوروی
معيارها و اصول اخلاق حرفه روزنامهنگاري
همانند بسياري از حرفهها، روزنامهنگاري نيز نياز به نظارتهاي حرفهاي دارد. ولي برخلاف حرفههاي ديگر، اصول و مقررات اخلاق حرفه روزنامهنگاري در بسياري از كشورها،مدون و مشخص نيست. در اوايل قرن بيستم، كشورهاي اروپايي بر ضرورت تدوين اصول ومقررات اخلاق حرفه روزنامهنگاري تاكيد كردند.
روزنامه نگاران كشورهاي اسكاند يناوي در تهيه و تدوين اين گونه مقررات، پيشگام بودهاند.كشورهاي ناروي، سوئد ن، فنلاند به ترتيب در سالهاي 1912، 1916 و 1919 از مجموعه مقررات اخلاق حرفه روزنامهنگاران برخوردار شدند. “سند يكاي ملي روزنامه نگارا ن فرانسوي” در سال 1918، مجموعهاي از مقررات اخلاقي، با عنوان “منشور وظايف و مسئوليتهاي روزنامهنگاران” را تصويب كرد. در ايالات متحده امريكا، “انجمن مسوولين روزنامههاي امريكا” در سال 1923، اصول كلي اخلا قي حرفه روزنامهنگاري را به تصويب رساند و اتحاديه ملي روزنامهنگارا ن انگلستان، در سال 1936 نخستين مجموعه مقررات اخلاقي حرفه روزنامهنگاري را تدوين و تصويب كردند .
شيوههاي روزنامه نگاري
در نيم قرن گذ شته، حداقل چهار شيوه روزنامه نگاري مورد توجه روزنامه نگاران وپژوهشگران قرار گرفته است، كه به اختصار به آنان اشاره ميشود:
الف ـروزنامه نگاري عینی
روزنامه نگاری عيني را با نگرشي كه در قرن نوزدهم نسبت به مفهوم “آزادي بيان” مورد نظر بود، مرتبط ميدانند و خبرگزاري ها را پيشگامان روزنامهنگاري عيني ميشناسند. در آن زمان خبرگزاري ها دريافتند كه ارائه مطالب، بدون گرايش خاص واظهار نظرهاي شخصي، نه تنها از نظر مخابراتي ارزان تر تمام مي شود، بلكه تعداد بيش تري ازمخاطبان را نيز ميتواند تحت پوشش قرار دهد .درروزنامهنگاري عيني، بر ضرورت جدايي بين روزنامه نگار و واقعه يا موضوع مورد گزارش، تاكيد ميشود. تاثير ندادن احساسات، پيشداوريها، تمايلات، علاقههاي شخصي و گروهي و رعايت بيطرفي در كسب، نگارش و انتشار خبرها از اصول روزنامهنگاري عيني است. حقيقتجويي و صحتگرايي، استقلال حرفهاي و همچنين احترام به حيثيت فردي و نيز احساس مسئوليت در برابر مصالح عمومي از جمله مهم ترين اصول حرفهاي روزنامهنگاري شناخته مي شود .
ب ـ روزنامه نگاري تشريحي
روزنامه نگاري تشريحي زماني تولد يافت كهروزنامه نگاري عيني قادر نبود موضوعات، مسائل و مشكلات مهم جامعه را تبيين كند.گزارشاين كه مسئولان مملكت چه گفتند يا مجلس چه تصويب كرد، در بسياري از موارد نه تنها كافي نبود، بلكه منحرف كننده نيز بود. ارائه حقايق متفرق نمي توانست ماهيت واقعيتهارا به خوبي نشان دهد.
كورتيس مكدوگال استاد روزنامهنگاري و يكي از طرفداران اينشيوه گزارشگري مي گويد كه روزنامه نگاري سنتي، حتي در زماني كه ميكوشد “عيني” باشد،در آن مقداري “تشريح” نهفته است. مك دوگال معتقد است كه در روزنامهنگاري تشريحي،روزنامه نگار بايد از “سطح” به “درون” برود و عمق مسائل و رويدادها را بكاود. در اين شيوهروزنامهنگاري، روزنامه نگار خواننده را به “پشت صحنه رويداد” ميبرد و رويداد را بهچارچوب ذهني و تجربيات او مرتبط ميسازد .
ج ـ روزنامه نگاري تحقيقي
روزنامهنگاري تحقيقي كه در گذشته به “افشاگري افتضاحات” موسوم بود، از اوايل دهه 1970 ميلادي مورد توجه بيش تر قرارگرفت. در اين شيوه، روزنامه نگار به كندوكاو مسائل سياسي، اجتماعي و اقتصادي ميپردازد وماهيت نهان آنها را فاش مي سازد. گزارشگري در اين شيوه روزنامه نگاري، معمولا محدود به اعمال سوء دولتمردان نيست، بلكه عملكرد نهادها، موسسهها، شركتها و سازمانهاي مختلفي كه در جامعه فعاليت مي كنند نيز مورد تحقيق و بررسي قرار مي گيرد .
د ـ روزنامه نگاري توسعه
زمان پيدايي مفهوم روزنامهنگاري توسعه دقيقا روشننيست ولي مي توان ريشههاي آن را مرتبط با برنامه هاي توسعه در فيليپين در اواسط دهه 1960دانست.
يكي از حاميان روزنامه نگاري توسعه، ناريندر آگاروالا، روزنامه نگار هندي و مسئول پيشين بخش ارتباطات در “برنامه توسعه سازمان ملل متحد در آسيا و اقيانوسيه” است.آگاروالا، همانند ديگر پژوهشگران ارتباطات، معتقد است كه خبرنگاران غربي معمولا تمايل به گزارش اخبارهيجانانگيزوعجيب واستثنايي دارند و خبرهاي مربوط به توسعه و پيشرفتهاي كشورهاي در حال توسعه را ناديده مي گيرند .آگاروالا معتقد است كه روزنامه نگاري كه در بخش توسعه روزنامه فعاليتمي كند بايد به صورت انتقادي، مناسبت برنامههاي توسعه را از جنبه نيازهاي محلي و ملي مورد ارزيابي قرار دهد. به عبارت ديگر، روزنامه نگار بايد به روزنامه نگاري تحقيقي بپردازد.
(فصلنامه علوم اجتماعی)
به نقل از سایت ماهنامه مشعل، نویسنده : رستاخیز
پ.ن: برای مطالعه مفصل ۵ نظریه کارکرد های مطبوعاتی به کتاب ارتباطات بین الملل تألیف دکتر عبدالرضا شاه محمدی انتشارات زرباف و یا سایت ماهنامه مشعل مراجعه کنید.
پ.ن: چند کتاب جدید خوب که حیفیم اومد معرفیشون نکنم
--->
۱- مجموعه مقالات سومین سمینار بررسی مسائل مطبوعات، دفتر مطالعات و توسعه رسانه ها ۱۳۸۵
۲-اخلاق رسانه ای، فصلنامه مطالعاتی و تحقیقاتی وسایل ارتباط جمعی، تابستان ۱۳۸۵
۳-سواد رسانه ای، فصلنامه مطالعاتی و تحقیقاتی وسایل ارتباط جمعی، زمستان ۱۳۸۵
سه شنبه 18 اردیبهشت1386
افتتاحیه
زمان گذشت ما بزرگ شدیم آنقدر بزرگ که روحمان ازما جا ماند آنقدر دویدیم که ازخودمان هم دور شدیم آنقدر گم شدیم که دیگر پیدا نشدیم...تنها یادی است ازخاطرات مرده وغباری ازگذشته های دور...آنقدر دور که به نظر نمی رسد گذشته ی ماست خیال انگیز وموهوم...و ما بی صدا نظاره گر تاریخی هستیم که سرنوشت ما حتی صفحه ای از کتیبه ی قطور آن را سیاه نمی کند...

هرز نشو
پرت نشو
دور نشو
شعر نگو
تو خودت روح این داستانی!
این برای رمان شدن منتظرت نشسته،
اینجا که بهشت تو نیست!
به همین زودی دوسال از دوران به اصطلاح شیرین! دانشجویی گذشت...با گذراندن ۳ترم ونصفی،تعدادی واحد(...)،ثبت سه کارنامه،ارائه چندین تحقیق نظری وعملی،خرید یه خروار کتاب و جزوه...دوستی های جدید و چهره های جدید....و کسب تجارب ارزنده....مطمئنا دیگه اون آدم سابق هم نیستیم...افکار جدید، ظاهر جدید، عقاید جدید، افزایش ثبات شخصیتی ، انتخاب یک خط مشی فرهنگی اجتماعی سیاسی و... انقدر حرف برای گفتن داریم که شاید به اندازه تمام سالهایی که درس خوندیم درعرض ۱ساعت حرف بزنیم چون درطی این سالها و ماهها هم مغزمون پرشده و هم دلمون و اگر مجالی برای تخلیه این انباشت ذهنی وجود نداشته باشه قطعا دچار انفجار درونی یا سکته و یا جنون می شیم(البته ۱۰۰۱ اتفاق دیگه هم ممکنه بیفته اما فعلا این سه مورد غالب ترین اشکال عدم تخلیه روانیه)
پ.ن: مشورت هم گاهی نتیجه عکس میده علیرغم نظر خیلی ها مبنی براینکه وبلاگ سازی وقت گیره یا دیگه بچه بازی شده همه یه وبلاگ ساختند مسخره بازیه و...بالاخره تصمیم گرفتم دوباره بیارمش تواین دنیا وبلاگم رو میگم یه بار مرداد سال 1382 به دنیا اومد و من کشتمش وحالا دوباره...ازکشت وکشتار که بگذیرم می خوام بنویسم...چی و برای چی و کی هم اصلا مهم نیست.
پ.ن:انگار همین دیروز بود که با خوشحالی شرح اولین روزهای تحصیلم تو رشته انسانی رو برای یادداشت دوم وبلاگم نوشتم و ازهمون موقع ها آرزوی وکیل شدنم از پنجم ابتدایی جایش رو داد به هدف بزرگم: شغل روزنامه نگاری و آشناییم با چندروزنامه نگار حرفه ای و مطالعه کتاب و کم کم شیفته این رشته شدن...بعدم رتبه ۱۲۰۱ و بزرگترین ضدحال زندگیم که با یه انتخاب رشته ی افتضاح همه ی آرزوی دانشجوی ارتباطات دانشگاه علامه شدن رو تبدیل کرد به پژوهشگری بابلسر اونم شبانه...انگار همش چندروز گذشته هرچند خستگیش به اندازه ی همون ۴ساله شایدم بیشتر...
پ.ن: تولدت مبارک

